تبليغاتX
love shop



تبریکات:

۱. ولایت حضرت مهدی (عج)

۲.چهار شنبه سوزی نه ببخشید سوری

۳.هیچی همین جوری

۴.گزینه ۱ و ۲

۵.دیگه واسه چی بقیه رو میخونی همیناست دیگه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی بچه ها یه پیشنهاد: اگه دوست دارین شما موضوع بدین تا ما راجع به اون داستانک بنویسیم٫ فقط به منظور محک خودمون ولاغیر.

دوستتون داریم یه عالمه هرچی بگیم بازم کمه.(یه کوچولو اغراق)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:27  توسط الی 2  | 



دیده امید تیره و تاریک

چشم دلها بسته

قامت اندیشه چه کوتاه شده است

خبر از درد دل دوست نداریم دگر

دلهامان چه زنگاری است!

بهار دوستی ها چه بی روح است!

جهانی مرده و ساکت

نهالان خشک و بی فردا

چراغ عاطفه خاموش

خداوندا رهی بنما٫ چراغی ده

دلی ده کاتشین باشد

جوان و پر طنین باشد

بهاری آورد سرسبز

جهانی آورد شاداب

                                                          "نادره فتح اللهی "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهادت امام حسن عسکری (ع) را به همه شیعیان تسلیت می گوییم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط الی 2  | 



این عکسم واسه خاطر استاد معرفت حذفیدیم. درضمن با عرض تاسف دوستان ما را تنها گذاشتند و الی ها ۳- ۵ شدن فقط الی برفکی (که اصلا ربطی به برفی که استاد گفتند نداره) و الی عینکی موندند پس این دو الی را یاری نمایید قضیه الی ها را بعدا عرض میکنیم که چیه.

اینم یک داستانک از الی برفکیه قبلا گفتم که این خانم دست به قلمه اگه خدا بخواد یه رمانش در شرف چاپه شما دعا کنید ما هم دعا میکنیم که زود مجوز بگیره.

 

فرشته ...

 

هر روز و هر شب صدای گوش خراشش آزارم می داد و اینکه چرا اینقدر این جمله مسخره را تکرار می کرد جمله ای که شاید شنیدن آن از دهان او ، او که تا به حال فقط صدایش را شنیده بودم به نظرم بی معنی ترین جمله بود .!!" دوستت دارم فرشته "  

طرز حرف زدنها یش صدای قهقهه ها و خنده هایش و تکرار پی در پی آن جمله ی مسخره برایم بی معنی بودند نمی دانم چرا لحن صدایش را دوست نداشتم ندیده بودمش اما با شنیدن دوستت دارم هایش نا خود آگاه

چهره ای وحشتناک را از او در وجودم ساخته بودم . تحمل لحن تلفظ کردن کلماتش و خنده های بیخود و عذاب آورش برایم دشوار بود . به چه می خندید ؟! لابد به ظن خود من نیز دوستش داشتم و این برایش خنده دار بود که البته بود بله خنده آور بود که من نیز او را دوست داشته باشم . نمی دانم چرا اشتیاقی برای دیدنش نداشتم به خیال خود فقط کافی بود یک بار همدیگر را ببینیم آن وقت بود که باید خر می آوردم و باقالی بار می کردم  و باید علاوه بر صدای گوش خراشش که حتی قادر به درست تلفظ کردن حروف و کلمات نیز نبود چهره ی وحشتناکش را نیز تحمل می کردم .

گمان می کردم مدتی به این منوال می گذرد و خسته و پشیمان می شود از کار خود!!! اما او هر روز خوشحال تر و خندان تر از روز قبل در حیاط خانه ای که دیوار به دیوار خانه مان بود زمزمه می کرد .

" فرشته دوستت دارم "ومن چه قدر متنفر از او و جمله اش  بر سرش فریاد می زدم . و او با چه آرامشی که عذابم را دو چندان می کرد به فریاد های من می خندید و چه زجر آور بود آن زمان که صدای قهقهه اش فضای خانه مان را پر می کرد . و من باری دیگر با عصبا نیتی بیشتر بی هیچ حس گناهی  بر سرش فریاد میزدم :"دیوانه .دیوانه "

و کار او باز خنده های مکرر بود که بر ناراحتی من می افزود .

روز ها می آمدند و می رفتند و او همچنان با شوقی فراوان تر از پیش جمله اش را تکرار می کرد .

نمی دانم چرا یک آن دلم خواست از نزدیک او را ببینم و بر سرش فریاد بزنم و اگر امکانش باشد سیلی محکمی بر گوشش یخوابانم .

عزمم را جزم کردم نفسی عمیق کشیدم .

من در میزدم و او فقط فریاد می زد " فرشته دوستت دارم " و من هر بار با شنیدن این جمله عصبانیتم گر

می گرفت و محکم تر از پیش در را می کوباندم .

یک آن متوجه شدم دیگر صدایی نمی آید . دستم را از روی درب حیاط یرداشتم ! صدای پایش را به وضوح می شنیدم که کم کم نزدیک می شد  و این که چه محکم و مقتدر پا بر زمین می کوبید . همان هنگام بود که درب باز شد برای لحظه ای خود را حقیر دانستم !

چه مظلومانه و پر شوق مرا می نگریست و با لبخندی که روی لبش بود این بار تکرار می کرد:

 

                                   "بیا !... بیا ! با فرشته من دوست شو "  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط الی 2  | 



انچه می پاید اندک است

مردم از حیات هم میگذرند

طرح ها فراموش شده

خاطرات رنگ می بازند من اما...

بارها خواسته ام چیزی همیشگی از ان من باشد

التفات

اعتماد

و لبخندی فریاد رس

در تیرگی های زمانه.

می خواهم

ان دوستی دیر پا را

و می دانم

با تو به ان دست بافته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:28  توسط الی 2  | 



سلام  بچه ها من یکی از این عکس ها رو لازم دارم اگه میشه لطف کنید و نظرتونو بهمون بگید (الی برفکی)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:24  توسط الی 2  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط الی 2  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط الی 2  | 



+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:36  توسط الی 2  | 



به نام خدا

 

دست نوشته های  الی برفکی ، الی نمکی،الی عینکی، الی پفکی و الی کرمکی (الهه . ارزو.الهام. سپیده . پروانه)

از قدیم الایام یادآور شده اند که اول سلام و بعدا کلام و ما رو هم از بچگی روشن کردند که رو حرف بزرگتر

حرف نزنیم پس، سلام!!

اولین باریه که وبلاگ نویسی میکنیم اما این دلیل بر این نیست که چیزی سرمون نمیشه هرچند که چیز زیادی ام سرمون نمیشه(البته در مورد وبلاگ نویسی) و به قولی هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم . شاید به خاطر سنگینی درس و مشق و این جور حرفا زود به زود آپ نکنیم اما انتظار داریم با همون یاریه سبزتون اینجا رو سبز تر کنید.

شاید الان چیز زیادی تو دستو بالمون نباشه اما قول مردونه( مردونه زنونه نداره که) می دیم که بی نصیب نمیذاریمتون و تا چند روز اتی با دست پر میاییم .

و اینکه چه مطالبی در این کلبه مجازی حقیر یافت می شود بماند.

منتظریم منتظرمون نذارید.

این داستان کوتاه رو هم الی برفکی زحمتش رو  کشیده خوشحال میشیم بخونید و کامنت بذارید شاید این الی برفکی ما هم به لطف کامنتهای شما یه نویسنده درست حسابی از آب در اومد.

 

                                               بدون شرح

 

مریم خیره به دستان چروکیده اما نرم مادر بزرگ روی تخت کنار حوض می نشیند .چشمانش را هم چنان به دستان او می دوزد به این که چه طور سعی بر نخ کردن سوزن دارد و این که هر بار نخ از کنار سوراخ کوچک سوزن رد می شود و مادربزرگ بدون هیچ عکس العملی به کار خود ادامه می دهد .

نزدیک تر می رود دستان کوچک و نرمش را با دستان مادربزرگش هم صدا می کند و با آنها بالا و پایین می برد و با صدایی کودکانه و مهربان می گوید:بی بی جون بدین من براتون نخ می کنم و این لبخند بی بی است که مریم را دلشاد می کند از حرفی که زده و صدای خنده های کودکانه مریم است که جوانی را روانه ی دل کهنه مادر بزرگ می کند .

بی بی از بالای عینک گرد و کلفتش نگاهش را به چشمان مریم می بندد و همراه با لبخندی که همچو شکوفه بر لبانش تاب می خورد با صدایی لرزان وپیر اما گرم می گوید: خیر ببینی مادر

مریم سوزن و نخ را از لا به لای دستان مادر بزرگ بیرون می کشد و بدون اندک معطلی آن را برایش نخ می کند .

راصی از کاری که کرده به چشمان مادر بزرگ خیره می شود و با جمله ی عروس شی الهی یه مادر بزرگ گویی که روی گونه هایش گل سرخی روییده  باشد سرش را پایین می اندازد و هیچ نمی گوید .

یک آن صدای مادر مریم او را به خود می آورد :

کجایی مادر بیا دخترت بیدار شده !

و مریم عکس بی بی را می بوسد و آلبوم را می بندد و به سراغ کودکش می رود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:19  توسط الی 2  | 




>>

Copyright SAFIIR 2001-2007